پرواز یک فرشته
پسر مامان و بابا فرشته شد رفت پیش خدا... دلم براش تنگ شده
قالب وبلاگ

یارَبَّ الحُسَینِ ، بِحَقِّ الحُسَینِ ، اشفِ صَدرَالحُسَینِ ، بظُهورِالحُجَّة

پسرم...

تو نیستی اما حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است ! آرام ... بیصدا... اما همیشگی 

دوست و خواننده عزیز :

یک صلوات  برای تعجیل در ظهور گل نرگس حضرت ولی عصر (عج)‌ بفرستید ...

 

آدرس وبلاگ خواهر یا برادر نیومده امیرعباس...

ٌwww.rozaneomid.niniweblog.com

[ يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 ] [ 3:09 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

فرشته ی آسمونی من ...پسرم ... تولدت مباارک

دلم برات تنگ شده به اندازه ی همه ی روزهای بی تو بودن 

دلم برات تنگ شده و هر روز خاطره با تو بودن و بارها مرور میکنم 

دلم برات تنگ میشه وقتی نگام به چشمهای معصوم خواهرت می افته  و چشمهای درشتت و تو چشمهای ادن میبینم .

چقدر شباااهت ...

چه سخت گذشت این دوسال 

چه ارزوها که نداشتم برات

چه سخت به دستت آوردم و چه آسون تنهام گذاشتی

چه اشکی من ریختم و چه لبخندی تو بهم هدیه دادی

کاش تو هم کنارمون بودی...

نمی خوام از دلتنگی هام بنویسم...

تولد مبااارک ولی بی وفااا دلم برات تنگه 

[ جمعه 21 شهريور 1393 ] [ 11:28 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

امروز باید همه ی خونه رو برات آذین میبستم ...

امروز باید همه دور هم جمع میشدن تا تولد یکسالگیت و با هم جشن میگرفتیم ...

امروز نباید کوله باری از غم رو دوشم سنگینی میکرد ...

چقدر سخته تنهایی سنگینی غمی و به دوش بکشی و هیچکس متوجه اون نشه ...

چقدر سخته امروزو که قرار بود قشنگترین روز عمرت بشه و واسه همیشه تو قشنگترین جای دفترچه خاطراتت ثبت بشه رو همه جز خودت فراموش کنن ...

از دیشب دلم گرفته بود ...

مرور خاطرات انتظار دیدنت قلبم و آتیش میزد ...

ولی هیچکس متوجه نشد ... یا هیچکس نپرسید چرا ...

حتی هیچکس ندید اشک پای سجادم و جز خدااا ...

اما نه انگار خواهرت میدونه ... چون از صبح لگدهاش بیشتر شده ...

شاید داره بهم میگه مامان من که هستم ... منم سنگ صبورت ... منم آروم جونت ...

ولی دلم گرفته چه کنم ...

یه شبی مثل دیشب همه اهل خونه منتظر امروز بودن ...

من تو بیمارستان تک و تنها ...

چقدر اشک شوق ریختم که قرار زود ببینمت ... چقدر دلم می خواست بغلت کنم ...

هم خوشحال بودم هم نگران ...

به هر کی می تونستم یا زنگ زدم یا پیام دادم که واسه سلامتیت دعا کنن ...

امروز رسید ... تو همه مسیر اتاق عمل برات دعا کردم ...

وقتی پرستارا میگفتن حالا اسم این شازده پسر چیه منم با افتخار میگفتم امیرعباس ...

نفهمیدم کجای آیت و الکرسی خوابم برد ...

اما یادمه فقط به عشق تو از خواب بیدار شدم ..

یادمه تو اون همه درد فقط میپرسیدم امیرم , پسرم سالمه ...

چقدر انتظار دیدنت برام سخت بود ...

9 ماه انتظار کشیدم ولی به سختی انتظار اون ساعتها نبود ...

ثانیه ها گذشت و گذشت ولی به هیچ ختم شد ...

چقدر اشک ریختم زار زدم خدارو صدا زدم ولی ...

نمیذاشتن ببینمت .. نمیذاشتن بغلت کنم ... چقدر سخته مادر باشی و دیدن بچت و ازت دریغ کنن ...

چقدر سخته مادر باشی و حسرت بغل کردن بچت حتی برای یه بار برای همیشه رو دلت بمونه ...

چقدر سخت بار همه ی این سختی هارو تنهایی به دوش بکشی و دیگران بهت بگن اشک نریز ,ناله نزن این نشد یکی دیگه ...

شاید لحظه ای تو ذهنشون رد نشد با این حرفهاشون آتیش قلب شکستم و شعله ور تر میکنن ...

مگه عروسکه که این نشد یکی دیگه ...

تو همه ی این سختی ها باز امیدم به خدا بود ...

همش خدارو صدا زدم ...

با هزار امید که خوب میشه , سختیش فقط چند روزه شب و به روز رسوندم ...

دم اذان صبح چقدر براش دعا کردم چقدر خدارو قسم دادم ...

مرخص شدم , نمیذاشتن ببینمت ... خوب منم آدمم دل دارم , حداقل مادر که هستم ...

وقتی دم در اتاق نوزادان رسیدم  اجازه نمیدادن ببینمت ...

چقدر برای دیدن بچم باید منت میکشیدم ...

بهم گفتن به شرطی که گریه نکنی ...

مگه میشد , مادر باشی , بچت رو تخت بیمارستان باشه اشک نریزی ...

پاهام میلرزید ... جات تو بغلم بود نه زیر اون دستگاه با اون همه سرم و...

از پشت شیشه دیدمت ...

چقدر نگاهت معصوم بود و من نفهمیدم این نگاه یه فرشته هست ...

لبخندت و پرستارا هم دیدن ...

2 تا تیله مشکی جای چشمات بود ...

طاقتم , صبر و قرارم همه رفت ...

فاصله من و تو یه شیشه بود ...

نشد بغلت کنم ...

نشد بهت شیر بدم ...

نشد ببوسمت ...

به خدا رو دلم مونده ...

دارم خفه میشم ...

این حسرت من و از پا در میاره ...

میدونی کی شکستم امیر وقتی ساعت 8 شب بابات اومد سرش پایین بود ...

وقتی یهو همه ساکت شدن ...

وقتی از ترس من همه اشکهاشونو با سرآستینشون پاک میکردن ...

وقتی مادر بزرگم دم در دستم و گرفت و گفت کجا میری نرو بیرون ...

وقتی اشک جمع شده ی تو چشام های بابات سرازیر شد و یک کلمه فقط یک کلمش من و شکوند ...

زینب همه چیز تموم شد ...

همون کافی بود برای اینکه تو همه ی این یکسال اشک تو چشام باشه ...

امیرم دلم برات تنگ شده ...

اون لحظه که بالهات و برای پرواز باز کرده بودی یاد من مادر افتادی...

اصلا به این فکر کردی تو اسمونی بشی من رو زمین تک و تنها چه کنم ...

خیلی تنها موندم خیییییییییییییییلی

حالا همه ی سنگ صبورم همین وب شده و درد و دل با تو ...

سخته ... خسته ام از این بغض خشک شده ی تو گلوم ...

خسته ام از خودم ...

از تنهایی , از گریه های پنهانی ...

هیچکس نفهمید چی میکشم حتی پدرت ...

چقدر سخته تنها بمونی و کسی نباشه ...........

تولدت مبارک

 

[ پنجشنبه 21 شهريور 1392 ] [ 10:37 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

امیرم ...

تنها فرشته آسمانهای بی کسی ام ...

فرشته ام ...

پسرم ...دیگر شهریور داغ از راه رسید ...

و تازیانه های نبودنت را به جان بی جانم هدیه داد ...

چقدر سخت بود باور نبودنت و چقدر سخت است انتظار 22 این شهریور

[ سه شنبه 5 شهريور 1392 ] [ 12:00 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

دلم برایت تنگ است ...

سخت است کلمه های دلتنگی را کنار هم چیدن ...

شهریوری داغ از راه رسید و این نوید یکسالگی توست...

چه سخت گذشت ...

چه تلخ گذشت ...

چه سخت با نبودنت کنار آمدم ...

تو نیستی و من هنوز تو را برای همگان مثال میزنم ...

تو نیستی ولی باز مادرت اسم تورا هر لحظه بر زبان می آورد ...

نمی خواستم چیزی بنویسم ...

اما نشد ...

نشد از دل تنگم .. از گذر تلخ روزگار چیزی ننویسم ...

شاید این روزها تنها دلخوشی خدا و این دخترک درونم باشم ...

شاید تنها دلخوشیم وجود خدااااااا باشد و بس ...

روزهای سخت که می آید و می گذرد نمیداند با قلب رنجور من چه میکند...

پسرم مادرت هنوز ایستاده است ...

حتی با دلی شکسته ...

حتی با صورتی اشک آلود ...

نشکسته است و این فقط و فقط دلیلش خود خود خداست ...

اوست که تکیه گاه من در همه ای ثانیه های تنهایی شده است ...

اوست که مرهم دردم شده است ...

و فقط گوشهای اوست که از شنیدن غصه هایم هیچ گاه خسته نشده است ... و همیشه تا آخر حرفهایم را گوش داده است تا من سبک شوم و او سنگ صبورم ...

گاهی فکر میکنم اگر خدا نبود؟

اگر کسی غیر او فرمانروای دنیابود ... به من چه می گذشت ...

اگر او را نداشتم ...

اگر دقیقه های دلتنگی با صدایی بی صدا نامش را فریاد نمیزدم چگونه آرامش می یافتم ...

شکر که او هست حتی زمانی که تو نیستی او هست و این برای من کافیست ...

نمیدانم اینبار خدا برایم چه رقم زده است ...

همه می گویند وجود زهرای درونت نتیجه تحمل و صبر توست ...

اما من باز میگویم او امانتی است در من و صاحب اصلیش خداست و بس ...

این یعنی خدایا اگر به من بخشیدی که امانت داری میکنم ... مادری میکنم ...

اگر هم صلاحت غیر آن بود با همه سختی ها ... با همه سختی ها و دلتنگی ها من ناز تورا خریدارم ...

نمیدانم چقدر می توانم پای حرف زده ام به ایستم ... نمیدانم اما سعی میکنم در قابلت زانو خم کنم و سجده کنم و شکر گویان اشک بریزم ...

امیرم کوله بار گناه مادرت سنگین است به سنگینی غم دوری تو ...

ولی دلش سبک است به سبکی بال فرشتگان درگاهش ...

تو برایم دعا کن ...

دلم برایت تنگ است ......

[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 10:54 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

هوات و کردم ...

منه حیرون تو این روزا هوات و کردم ...

دلم می خوادت ...

می خوام بیام تو آسمون دورت بگردم ...

هوایی میشم ...

همون روزا که میبینم هوام و داری ...

می خوام بدونم ... تا کی می خوای ببینی و به روم نیاری ...

هوات و کردم امیرم ...

هوات و کردم پسرم ...

هوات و کردم ..

سخته تو همایی نفس بکشم که تو نیستی ...

سخته چشم به راه کسی باشه که بر نمیگرده ...

سخته حتی الان که یکی تو شکمم داد وول میخوره و هر ثانیه تورو یادم بیاره ...

سخته امیرم ...

دلم و دست تو دادم ...

کجا بردی این دل شکسته و ...

دوستت دارم برای همیشه ..

برای همه ی لحظه های زندگیم ...

دوستت دارم پسرم............

[ شنبه 29 تير 1392 ] [ 0:47 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

سلام امیرم ...

دلم خیلی برات تنگ شده ...

پارسال این موقع تو دلم بودی و شیطونی میکردی ... الان باید بغلم آرامگاهت بود نه یک مشت خاک ...

خیلی دلم گرفته ... همه ی سنگ صبورم تویی...

فقط میتونم با تو حرف بزنم و خالی بشم و هیجا و بیشتر از این وب دوست ندارم ... همه ی نوشته ها و خطهاش تورو به یاد من میاره ...

امیرم دلم گرفته ...

امروز میلاد علمدار کربلا صاحب اسمته ... کسی که من و بابات به عشق اون اسمت و امیر عباس گذاشتیم ...

امروز باید بودی  و من بوسه بارونت میکردم ...

باید بودی و اشکهای روی صورتم و با دستهای کوچیکت پاک میکردی ...

اما نیستی و من با یادت زندگی میکنم ...

دوست داشتم برات چیزی بخرم ...

اما ...

پس برات صلوات میفرستم تا در پناه نور اون راهتو پیدا کنی ...

تو هم برای مامان دعا کن ...

همه چیز بهم ریخته ...

تو دلم آشوبه ...

میگن دعای زن باردار اجابت میشه ...

اما نمیدونم چرا حس میکنم دعای من اجابت نمیشه ...

شاید سنگینی کوله بار گناهم مانع شنیدن صدام میشه ...

آخه من که توبه کردم ..

من که هر شب و رور خدارو صدا میزنم ...

من که گفتم خدایا تو ببخش من بچگی کردم ...

اگه دلی شکستم ... اگه حرفی زدم ... اگه نمازی قضا شد , اگه همیشه طلبکار بودم ..اگه گناهی کردم تو ببخش آخه تو خدایی و من بنده ...

تو نبخشی که من میمیرم...

امیرم تو برای مادرت دعا کن ...

من ذره ای حق مادری به گردنت که دارم ...

9ماه تو شکمم بزرگت کردم .. درد زایمان وبه جون خریدم  و داغ نبودنت هر شب من وآتیش میزنه ...

امیرم تو برام دعا کن ...

دعا کن خدا بابا و این بچه رو برام نگهداره ...

..................................

خدای من ...

مهربانم ...

من گنهکارم این بدترین قسمت آدم بودن من است ...

اما مهربانم تو خدایی و این همه ی قشنگی وجود توست...

تورو به عرش خداییت قسم میدم خودت نجاتم بده و من و ببخش

[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 13:31 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

سلام دوستان خوبم ...

همینطور که قبلا نوشتم حال سعیده (مامان طهورا ) اصلا خوب نسیت و هنوز هم از کما در نیومده ...

من به گوشیش اس ام اس دادم همسرش جواب داد و گفت حالش اصلا خوب نیست ...

می خوام ختم آیه امن یجیب بذارم ...14000 هزارتا میگن حاجت میده ...

بیاین و در این ثواب شریک باشین ... تا دوست خوب نی نی وبلاگیمون که مدتها منتظر یه فرشته از جانب خدا بود زودی خوب بشه ...

28 روز روزی 500 تا زیاد نیستا نیم ساعتم وقت نمیگیره ... اما شاید باعث شفای دوستمون بشه ...

1. اولیش خودمم ...

هرکی شرکت میکنه بگه از امروز هم شروع میشه ...

خدایا خودت سعیده رو شفا بده و به جمع خانوادش و ما برگردون

..................

  1- زینب 

  2- عشق مامان بابا

  3- سولماز

  4 - الهه

  5- زینب ( مامان چشم به راه )

  ٦- مامان یاسمن و محمد پارسا

 7- مامان امیرعلی

 8- زی زی گلو

 9- فرزانه ( مامان منتظر)

 ١٠ - مامان امیر رضا

  11- سمیه ( مامان بی تاب )

 ١٢- زهره مامان آتنا

  ١٣ - شیدا ( مامان صبا)

   ١٤  -مامان فرشته کوچولو

  ١٥- مامان امیرعباس

   16-مامان علی اکبر

   17 -کیوانه مامان سام

[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 13:30 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

تازه رفته بودم وب سعیده مامان طهورا حالشو بپرسم ... دیدم شوهرش جاش نوشته ...

دارم دیوونه میشم ... اینقدری گریه کردم ...

براش دعا کنید

سلام من همسر طهورا هستم ميخواستم برا عسل بانوي من دعا كنيد

امروز صبح حدود ساعت هاي 11 رفته بوده بيرون براخريد كه تصادف كرده الان هم توكماست منم همين الان از بيمارستان اومدم خونه چون تو بخش مراقبت هاي ويژه بود اجازه ندادند كسي پيشش بمونه

خيلي ناراحتم داغونم نميدونم چيكاركنم ولي اين و ميدونم كه وبلاگش و خيلي دوست داشت واينجا خيلي دوست داره پس دوست هاي مهربونش براش دعاكنيد تا خدا عسل بانوي من و بهم برگردونه خواهش ميكنم

 

http://tahurami.niniweblog.com/

[ جمعه 3 خرداد 1392 ] [ 16:09 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

امیرم ...

مرد کوچک رویاهای شبانه ی من ...

پسرم ...

تنها همدم من ...

روزت مبارک ...

دلم به اندازه ی همه ی دلتنگیهای دنیا برای داشتنت تنگ است ...

چقدر فاصله ما زیاد است ...

من درون زمینی قدم میگذارم که تو نیستی و تو صاحب آسمانهایی ...

پسرم .... دوستت دارم ... این تنها هدیه ای است که می توانم برایت بفرستم ...

دوستت دارم مرد کوچک رویاهای من ...

 

[ جمعه 3 خرداد 1392 ] [ 15:57 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]

سلام دوستهای خوبم ....

مرسی از اینکه همیشه به یادم هستین ...

دلیل اینکه زیاد نمیام نت یکی اینه که زیاد نمیتونم بشینم ...

دلیل دیگش اینه که من اینترنتم بی سیمه و چون میترسم ضرر داشته باشه زیاد وصل نمیشم ...

این چند روز هم که قطع شده من با خط تلفن آن میشم که سرعتش پایینه ...

..................................................................

برای زینب دوست خوبم ...

ببخش که دیر اومدم ...

میدونستم آی یو آی داشتی اما دسترسی به اینترنت نداشتم...

الان هم که خواستم نظر بذارم نشد ...

خیلی خوشحالم که شروعه خوبی داشتی و امیدوارم نتیجه خوبی هم بگیری ...

خییییییییلی به یادتم ...

همیشه تو دعاهام برای بارداری اول اسم تورو می بردم بعد خودم و ....

شاید باورت نشه ... از اینکه باردارم خیییییییییلی خوشحالم و خدارو شکرمیکنم ... اما از اینکه قبل تو باردار شدم کمی ناراحتم ...

فقط امیدوارم  وآرزو میکنم خدای مهربون جواب این همه مهربونی و صبرت و بده و 2 هفته دیگه بیای و بگی بارداری ...

انشااالله ...

 

 

[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 14:10 ] [ مامان دلتنگ ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام . این وبلاگ برای پسر عزیزم امیر عباس بود و هست ... اما با این تفاوت که قبلا در انتظار دیدنش این وبلاگ و ساخته بودم و ار لحظات شیرینه داشتنش می نوشتم اما حالا واسه سختی های بدون داشتنش می نویسم.....امیر عباسم 21 شهریور 91 به دنیا اومد .... اما 22 شهریور 91 از پیش من و باباش رفت پیش صاحب اصلیش ‘ من و باباش موندیم و یه دنیا غم و تنهایی و حسرت.....
لینک دوستان
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 172
بازدید هفته گذشته : 246
کل بازدید : 229517
امکانات وب