فرشته شدن امیر عباس مامانفرشته شدن امیر عباس مامان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

پرواز یک فرشته

فرشته ای به نام مادر

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟   خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می‌خواهد برود یا نه... اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این‌ها برای شادی من کافی هستند... خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد... ...
8 مهر 1391

یا ضامن آهو

سلام آقای خوبیها... سلام مهربون , مهربونها... سلام اما رضا, ضامن آهو................. دلم گرفته است به وسعت صحن و سرایت.... آقای خوبم ... غریبم, غریب و تنها .... می شود غریب نوازی کنی؟ می شود کویر خشکیده دلم را , با نگاهت زنده کنی؟ آقای خوبم ,‌مهربانم , آهو نیستم که ضامنش گردی... زائری تنها و خسته ام .... دلم خوش به غریب نوازی توست.... نمی دونم چی برام خوبه ... چی باید بگم ,‌چی باید بخوام ... خودت به کرمت هر چی برام خوبه برام از خدای مهربونی ها بخواه .....................   ...
7 مهر 1391

شبهای بی تو چه سخت صبح می شود...

سلام یکدانه ی من ................ امیر عباسم عزیز دلم.... امشب ١٤ شبی هست که فرسته شدی و من و باباتو برای همیشه تنها گذاشتی... منم بعد مدتها تنهایی زدم بیرون ... تنهایی به دون داشتنت توی دلم , چه سخت گذشت عرض این خیابونها....  آخرین باری که باهات قدم زدم ١٩ شهریور بود ...کاش قدرت نگهداشتن زمان و داشتم اما حیف...... چقدر زیبا بود تورو داشتن ... چقدر لذت بخش بود وقتی توی دلم بودی و من به عشق تو از کنار مغازها میگذشتم ... چقدر خرید برای یکدونه پسرم و دوست داشتم ... بازهم امروز از کنار همون مغازه ها رد شدم اما بدون تو ... امیر عباسم نفهمیدم چطور شد که برات به بلوز خریدم ... بعد خریدن تازه فهمیدم دیگه پسری نیست که این و بپوشه ... وای چه...
5 مهر 1391

بدون عنوان

امیر عباسم بی بهانه دوست دارم ................. امیر عباسم عاشقانه دوست دارم................ فرشته آسمونی من صادقانه دوست دارم............ تا قیامت دوست دارم............... ...
5 مهر 1391

بی بهانه

امیر عباسم ... بی بهانه دلتنگت شدم... دلتنگ شبهای تورا داشتن... چه سخت می گذرد شبهای بی تو بودن... چه غزیبانه شبهارا به صبح می رسانم .... چه غزیبانه خانه آرزوهایم به یکباره ویران شد... برای دلتنگ بودن نیاز به بهانه ای نیست... من بی بهانه عاشقت بودم.... بی بهانه دوستت داشتم ... و حال بی بهانه بی تاب دیدنت ......... پسرم همیشه همیشه ها دوستت دارم ... همیشه همیشه ها ............................................. خدایا ......................................................... خدایا............................... دوستت دارم .... جر تو کسی را ندارم .... نال...
4 مهر 1391

وای کفر گفتم

امیر عباس پسرم ... دیگه کم کم مغزم داره میپکه ... دیگه دارم کفر میگم ... نمیدونم چرا خدا داره باهام این کارو میکنه چرا آرومم نمیکنه ... مامان جون فاطمه میگه بیا بفرستمت کربلا... من نمیخوام برم ... همیشه آرزوم بود که برم ... اما حالا دیگه نمی خوام برم ...آره نمیرم ... از دست امام حسین ناراحتم از حضرت عباس دلگیرم میدونی چرا ؟؟ چون تورو از من گرفتن ... من تورو بیمه حضرت عباس کرده بودم ... اما این جوری جوابم و دادن ... برم کربلا چی بگم ... آرزوم بود 3 نفری بریم.... قرار بود بعد تولدت وقتی 6 7 ماهه شدی با بابا علی با هم بریم ... می خواستم ببرمت پیش صاحب اسمت ... اما نشد... هیچکس برای دل شکستم کاری نکرد جز تکرار حرفهایی که خودم از بر هستم ... کفر...
2 مهر 1391

دل نوشته

این متن و الان از تو تقویمم پیدا کردم , یک روز قبل از تولد امیر عباسم ... دلم خیلی گرفت وقتی خوندمش... حالا می خوام عین متن و بنویسم... بنام خدا الان ساعت ٧:٣٠ صبح روز دوشنبه است و من از دیشب بیمارستان گلسار بستری شدم , یادم رفت تاریخ امروز و بگم : ٢٠/٦/٩١ دلم خیلی گرفته , می ترسم , دیشب خیلی درد داشتم اما سعی کردم به روی خودم نیارم , می ترسم از اینکه خدا , امیرعباس , سالم تو بغلم نذاره , خیلی براش زحمت کشیدم , خیلی دوستش دارم , بدون امیرعباس می میرم ,‌نمیدونم شاید خدا داره امتحانم میکنه اما من واقعا توان امتحان پس دادن ندارم , اگه قبول نشم چی ؟ اگه خدا نمره قبولی بهم نده چی ؟ اما نه دلم روشنه خدا خیلی بزرگه , خدا خیلی بزر...
1 مهر 1391

بیادتم همیشه همیشه ها

سلام پسرم امیرعباسم , خیلی دلم برات تنگ شده پسری ... اگه الان پیشم بودی ١٢ روزت بود .... پسرم اگه با تو بودم به شب های غربت که تنها نبودم ...اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم ... مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت .... این شب سرد و تاریک حتما سحر داشت پسرم.......... با عشق به تو زنده بودم ..................... هی پسری الان باید تو آسمونها دنباله نشونه ای از تو بگردم .............. پسرم , پسرم , پسرم ... چه زیبا واژه ای بود این پسرم گفتن ها .... چقدر جای لگدهایت در گوشه گوشه ی دلم خالیست , چه شب ها از نبودنت گریستم اما کسی ندید و نشنید صدای بی رمق تنهاییم را ... چقدر سخت میگذرد شبهایی که از گوشه پن...
1 مهر 1391

خدایا

خدا ........................... چقدر زیباست این واژه ..... خدایا.............. حرف حرف خداییت را دوست دارم. کجای این برهوت دنیا گمت کردم؟ که این چنین در میان جمله ها ،واژه واژه می جویمت؟ تو نیز مرا گم کرده ای ؟ نه مگر میشود !؟ تو هر روز صبح و شام ، در تاریکی و روشنایی ، همه جا و هر لحظه مرامی خوانی ... اما من ....اما من بی آنکه توجه ای کنم بی آنکه بشنوم ....نه نه دروغ است میشنوم و نشنیده میگیرم از کنار آوای صدایت میگذرم... بی درنگ....................................... چقدر غریبی............ چقدر دوستم داری و من چه نا...
31 شهريور 1391

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خداوند تنها روزنه امیدیست که هیچگاه بسته نمیشود تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد تنها خریداریست که اجناس شکسته را بهتر بر میدارد   تنها کسیست که وقتی همه رفتند میماند وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و تنها سلطانیست که دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن خدا را برایت آرزو دارم عزیز دل مادر .... ...
31 شهريور 1391