دل نوشته
این متن و الان از تو تقویمم پیدا کردم , یک روز قبل از تولد امیر عباسم ... دلم خیلی گرفت وقتی خوندمش... حالا می خوام عین متن و بنویسم...
بنام خدا
الان ساعت ٧:٣٠ صبح روز دوشنبه است و من از دیشب بیمارستان گلسار بستری شدم , یادم رفت تاریخ امروز و بگم : ٢٠/٦/٩١ دلم خیلی گرفته , می ترسم , دیشب خیلی درد داشتم اما سعی کردم به روی خودم نیارم , می ترسم از اینکه خدا , امیرعباس , سالم تو بغلم نذاره , خیلی براش زحمت کشیدم , خیلی دوستش دارم , بدون امیرعباس می میرم ,نمیدونم شاید خدا داره امتحانم میکنه اما من واقعا توان امتحان پس دادن ندارم , اگه قبول نشم چی ؟ اگه خدا نمره قبولی بهم نده چی ؟ اما نه دلم روشنه خدا خیلی بزرگه , خدا خیلی بزرگی , خدای اول اول حرفم با شماست , با شما که خیلی مهربونی , خیلی رحیمی, خیلی کریمی , خدای خوبم رحیمی کن امیر عباس و سالم تو بغلم بذار , خدایا خودت شاهدی که تا حالا بد کسی و نخواستم ... همیشه برای سالم به دنیا اومدن بچه ها برای شادی دل مامان و باباشون دعا کردم , خدایا ازت عاجزانه خواهش میکنم به پسرم کمک کن که سالم به دنیا بیاد , خیلی حرف تو دلم دارم اما نمیدونم چرا نمی تونم روی ورق بنویسم , دلم می خواد بهت بگم چقدر دوست دارم با همه گناهام و بدی هام اما خیلی دوست دارم ,همیشه وقتی تنها بودم تو به حرفهام گوش دادی , وقتی هیچکس گوش شنیدن حرفهام و نداشت تو با گوش دادی که نکنه از تنهایی دلم بگیره , وقتی کسی بیود دستهام و بگیره وقتی خیلی ترسیده بودم تو بهم کمک کردی , خدایا خیلی محتاج نگاهت هستم , من و پسرم و علی تنها نذار...
" بنده گنهکارت زینب"
حالا که دارم این و می خونم , پیش خودم فکر میکنم , حق من این بود ؟ من که از خدا این همه خواسته بودم چرا دقیقا فردای همون روز با من این کارو کرد ... مامانهای مهربون به خدا دارم دیوونه میشم ... شماها دعام کنید ... خودم و دارم گول میزنم که خدا دوستم داره ... آرومم ... نیستم آروم نیستم ... چرا خدا تمومش نمیکنه ... مگه من کیم که این همه امتحانم میکنه ... نمیتونم ... بسه ... خسته ام ... طاقت نمیارم به حسینش قسم طاقت نمیارم ... بس نیست ... چرا آرومم نمیکنه خوب... مگه من چی خواستم ازت خدای مهربونم ؟؟ آخه برای تو سخت نبود که پسرم و سالم بهم بدی !!! آخه فدای مهربونیت این بدترین آزمایشی بود که می تونستی بکنی... نمیشد واسه من تنبل آسونتر بگیری خدا ... این امتحان سخت دیگه چی بود ... فداتشم این امتحانه کمرم و چنان خورد کرد که نمیتونم پاشم ... تازه می خواستم محرم سقاش کنم نذاشتی خدا ... به خودت قسم با من بد کردی ... هر کی دلم و میشکوند میگفتم اشکال نداره منم خدایی دارم واسه خودم حالا که تو شکوندی چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


دل نوشته
