فرشته شدن امیر عباس مامانفرشته شدن امیر عباس مامان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

پرواز یک فرشته

دل نوشته

1391/7/1 20:07
نویسنده : مامان دلتنگ
449 بازدید
اشتراک گذاری

این متن و الان از تو تقویمم پیدا کردم , یک روز قبل از تولد امیر عباسم ... دلم خیلی گرفت وقتی خوندمش... حالا می خوام عین متن و بنویسم...

بنام خدا

الان ساعت ٧:٣٠ صبح روز دوشنبه است و من از دیشب بیمارستان گلسار بستری شدم , یادم رفت تاریخ امروز و بگم : ٢٠/٦/٩١ دلم خیلی گرفته , می ترسم , دیشب خیلی درد داشتم اما سعی کردم به روی خودم نیارم , می ترسم از اینکه خدا , امیرعباس , سالم تو بغلم نذاره , خیلی براش زحمت کشیدم , خیلی دوستش دارم , بدون امیرعباس می میرم ,‌نمیدونم شاید خدا داره امتحانم میکنه اما من واقعا توان امتحان پس دادن ندارم , اگه قبول نشم چی ؟ اگه خدا نمره قبولی بهم نده چی ؟ اما نه دلم روشنه خدا خیلی بزرگه , خدا خیلی بزرگی , خدای اول اول حرفم با شماست , با شما که خیلی مهربونی , خیلی رحیمی, خیلی کریمی , خدای خوبم رحیمی کن امیر عباس و سالم تو بغلم بذار , خدایا خودت شاهدی که تا حالا بد کسی و نخواستم ... همیشه برای سالم به دنیا اومدن بچه ها برای شادی دل مامان و باباشون دعا کردم , خدایا ازت عاجزانه خواهش میکنم به پسرم کمک کن که سالم به دنیا بیاد , خیلی حرف تو دلم دارم اما نمیدونم چرا نمی تونم روی ورق بنویسم , دلم می خواد بهت بگم چقدر دوست دارم با همه گناهام و بدی هام اما خیلی دوست دارم ,‌همیشه وقتی تنها بودم تو به حرفهام گوش دادی , وقتی هیچکس گوش شنیدن حرفهام و نداشت تو با گوش دادی که نکنه از تنهایی دلم بگیره , وقتی کسی بیود دستهام و بگیره وقتی خیلی ترسیده بودم تو بهم کمک کردی , خدایا خیلی محتاج نگاهت هستم , من و پسرم و علی تنها نذار...

                                                      " بنده گنهکارت زینب"

حالا که دارم این و می خونم , پیش خودم فکر میکنم , حق من این بود ؟ من که از خدا این همه خواسته بودم چرا دقیقا فردای همون روز با من این کارو کرد ... مامانهای مهربون به خدا دارم دیوونه میشم ... شماها دعام کنید ... خودم و دارم گول میزنم که خدا دوستم داره ... آرومم ... نیستم آروم نیستم ... چرا خدا تمومش نمیکنه ... مگه من کیم که این همه امتحانم میکنه ... نمیتونم ... بسه ... خسته ام ... طاقت نمیارم به حسینش قسم طاقت نمیارم ... بس نیست ...  چرا آرومم نمیکنه خوب... مگه من چی خواستم ازت خدای مهربونم ؟؟ آخه برای تو سخت نبود که پسرم و سالم بهم بدی !!! آخه فدای مهربونیت این بدترین آزمایشی بود که می تونستی بکنی... نمیشد واسه من تنبل آسونتر بگیری خدا ... این امتحان سخت دیگه چی بود ... فداتشم این امتحانه کمرم و چنان خورد کرد که نمیتونم پاشم ... تازه می خواستم محرم سقاش کنم نذاشتی خدا ... به خودت قسم با من بد کردی ... هر کی دلم و میشکوند میگفتم اشکال نداره منم خدایی دارم واسه خودم حالا که تو شکوندی چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان بی تاب
2 مهر 91 13:46
سلام منم دارم دیونه میشم چرا این همه دردباید بکشیم می ترسم خدارو هم تو این تاریکی گم کنم .اما اگه خودش دوستم داره باید ازم محافظت کنه ................نمی دونم چی بگم .خیلی دارم عذاب می کشم حالتو میدونم .درد بدیه .
دلم برای دردونه ام تنگ شده
خیلی دوست دارم باهات بیشتر اشنا بشم من سمیه از ابادان هستم یه زمانی رو تعیین کن تا با یاهو بیام بالا


مامان بی تاب
2 مهر 91 14:29
نوشته هات و برای بار اول که می خونم اتیش به دلم می زنه و صدای گریه ام کل فضای خونه رو ی گیره
اما برای بار دوم کع می خونم چون همدردی مث تو دارم اروم میشم
تو هم مث من از کمرنگ شدن خدا تو زندگیت می ترسی و میگی شکر اما از ته دل نمیگی .منم مث تو از چارشنبه میترسم
منم مث تو داغ پسر م و پسر گفتن به دلم موند
منم مث تو حسرت شیر دادن طفلم به دلم موند
منم مث تو هر روز با دیدن سینه ام و شیر ی که نمی دونم کی میخواد قطع بشه
اشک نمیریزم هق هق هامو میبرم تو خلوتم
منم مث تو احساس حقارت میکنم
چون معبودم منو ندید
چون خالقم این همه بچه های نانشروع رو حفظ کرد اما نطفه با بسم الله و ثمره یه عشق پا ک و از ما غریبانه جدا کرد
و تو اسمونا هم ازش نشونی ندارم
منم مث تو درگیر باور و تردید خدا هستم
منم مث تو گوشم از حرفایی که پسرت پیش خداست و در اخرا شفاعتت میکنه وووووووووپر پر شده
منم مث تو بخاطر شوهرم لبخد میزنم چون عشق اول اونهامااااااااااااااااامن پسرمو میخوام منم در عطش بوشیدنش هستم من بی تاب بو کردنش بودن چرا اون دکتر بی شئور سهم من شد
خدددددددددددددایا منو اروم کن و محمدطاها به من بده
زینبم شریک غمم نوشته هات شبیه نوشته های منه اما من تاب ندارم دستم بره رو یکیبورد داغ بدی رو داریم تحمل میکنیم



سلام عزیزم ...چرا آدرس وبلاگتو نذاشتی... از اینکه دیدم یه مادری مثل منه و درد من و کشیده قلبم لرزید ... کاش من آخرین مادری بودو که این درد و کشیده ... سمیه جان من یاهو ندارم اما اگه وبلاگ داری تو همین محیط یک قسمت هست به نام نی نی گپ می تونیم با هم صحبت کنبم... من اکثرا تو نت هستم ...شما بگو من میام ... سمیه جان با قسمت نمیشه کاری کرد ...آرزو میکنم خدای مهربون از گریه هاو گاهی شکایت های مادرانه ی ما دلش نگیره .... سمیه جان اگه وبلاگ نداری یکی درست کن آسونه بعد هم قسمت ارتباطات نی نی گپ
مامان امیر
2 مهر 91 19:00
سلام عزیزم
از خودم خیلی ناراحتم چرا چرا اینقدر دیر اومدم پیشت، واقعاً نمیدونم چی بگم ، تصورش هم سخته ، ان شاء الله خدا خودش صبرشو بهت بده .من که اینقدر از نوشته هات دلم گرفت و چشام...... عزیزم منو ببخش باید زودتر می اومدم . ان شاء الله خدا بهترین ها رو بهت بده و ازش خواستم امیر عباسو ازش خواستم برات. خدامون بزرگه مطمئن باش خدا هواتو داره . دلگیر نباش عزیزم خدا خیلی خیلی بزرگه


فهیمه
2 مهر 91 22:58
سلام زینبم میدونم خوب نیستی
کاش خوب بودی
کاش میتونستم واسه خوب بودنت کاری کنم
کاش یکی پیدا می شد ارومت کنه
کاش دعاهام به درگاه خدا اثر می کرد...
کاااااااااااااش...
چقدر سخته...



سلام فهیمه جان ... زندگی همینه ... منم تو این 14 روز خیلی ای کاش گفتم ... کاش پسرم مریض نبود ... کاش بهش شیر میدادم ... کاش بغلش میکردم ... کاش بوسش میکردم ... کاش میمردم... کاش اون نمی مرد ... اما نشد هیچی عوض نشد ... حالا میگم خدایا کاش آرومم کنی اما اونم نشد... نمیدونم شاید بشه
الناز(مامان بنیا
4 مهر 91 14:18
من همش گریه می کنم به وبت سر می زنم باید قوری باشی خدا روشکر کن بزرگکش نگردی خیلی سخته می دونم خیلی


مرسی عزیزم ... ببخش که ناراحتت کردم........
سارا
10 مهر 91 15:42
سلام عزیزم از اینکه به وبلاگ لنا کوچولو سر زدی ممنونم واقعا از خوندن مطالبت متاسف شدم ولی نباید از رحمت خدا ناامید بشی من شاید نتونم درد تو رو درک کنم ولی از خدا برات صبرمی خوام امید وارم که به زودی فرشته کوچولوی دیگه ای رو برات بفرسته


سلام سارا جان ...مرسی از اینکه به من هم سر زدی... خدا لنا خانوم نازو براتون نگهداره... مرسی از دعاتون عزیزم
مامان قند عسل
12 مهر 91 23:25
سلام عزیزم.انشااله خدابهتون صبر بده.خیلیییی ناراحت شدم.هیچ کس نمیتونه حال شما را درک کنه.حتی فکر کردنشم دیوونه کننده است. ولی نمیدونم مصلحت خدا چیه؟


سلام عزیزم ... مرسی ... واقعا سخته ...اما دیگه با مصلحت خدا که نمیشه جنگید عزیزم ... خدا بهم صبر داده ... سخته همیشه دلتنگه بچمم ...مخصوصا وقتی اتاقشو میبینم ... اما نمیشه کاری کرد .... خدا پسر نازتو برات نگهداره