شبهای بی تو چه سخت صبح می شود...
سلام یکدانه ی من ................
امیر عباسم عزیز دلم.... امشب ١٤ شبی هست که فرسته شدی و من و باباتو برای همیشه تنها گذاشتی... منم بعد مدتها تنهایی زدم بیرون ... تنهایی به دون داشتنت توی دلم , چه سخت گذشت عرض این خیابونها.... آخرین باری که باهات قدم زدم ١٩ شهریور بود ...کاش قدرت نگهداشتن زمان و داشتم اما حیف...... چقدر زیبا بود تورو داشتن ... چقدر لذت بخش بود وقتی توی دلم بودی و من به عشق تو از کنار مغازها میگذشتم ... چقدر خرید برای یکدونه پسرم و دوست داشتم ... بازهم امروز از کنار همون مغازه ها رد شدم اما بدون تو ... امیر عباسم نفهمیدم چطور شد که برات به بلوز خریدم ... بعد خریدن تازه فهمیدم دیگه پسری نیست که این و بپوشه ... وای چه لحظه سختی بود وقتی به خودم اومدم و فهمیدم دیگه امیرعباسی نیست که این و بپوشه و من لذت ببرم... از ترس به بابات نشون ندادم ... امروز حالش خوب نبود سرش خیلی درد می کرد ..... امیر عباسم , گل ناز من ... با این همه خاطره چه طوری زندگی کنم ... مامانی میدونم فرشته ها هر شب نوشته هام و برات هدیه میارن که بخونی و از دل مامان تنهات خبر داشته باشی واسه همین عکس بلوزت و برات میذارم... پسرم امشب می خوابم به امید اینکه شاید تو خواب ببینمت و خودم لباست و تنت کنم و لذت ببرم ....ای کاش....................

پسری خوشت میاد...آره فرشته آسمونی مامان....
کاش امیر عباسم پیشم بودی ... اما دستام خالیه ... نمیتونم کاری کنم ... جز دلتنگی... خدای مهربونم ... خدای خوبم .... امیر عباس و به تو سپردم به امید روزی که منم ببری پیشش , تو این دنیا که نشد داشته باشمش ,شاید.........


شبهای بی تو چه سخت صبح می شود...
