فرشته شدن امیر عباس مامانفرشته شدن امیر عباس مامان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

پرواز یک فرشته

بی بهانه دوستت داریم

سلام عشقم , عمرم , قلبم.......................................... ماشالله به پسرم که الان ٣٢ هفته و ١ روزشه ماشالله بزرگ شده گل پسر قند عسل مامان... امیر عباسم دوشنبه گذشته یعنی ٣٠ مرداد ٩١ یه ترس حسابی باز به مامان و بابا دادی , از صبح حرکت نکردی .کلی من و بابایی ترسیدیم , دوشنبه همه جا تعطیل بود البته خداروشکر یه دکتر پیدا کردیم و با بابا جون ساعت ٨ شب رفتیم پیش خانم دکتر , وقتی صدای قشنگ قلبتو با بابایی شنیدیم خیالمون کمی جمع شد اما خانم دکتر گفت گاهی کند میزنه واسه همین بهمون گفت بریم برای سونوی بیوفیزیکال انجام بدیم ............ وای چقدر سخت بود باید تا فردا  صبجش تحمل میکردیم چقدر دیر صبح شد  ...با بابا جون رفت...
5 شهريور 1391

لباس گل پسری

سلام عزیز دل مامان ... دیروز با بابا جون رفتیم خونه پدر جون اینا نمیگم جات خالی چون خودتم اونجا بودی , تازه کلی تکون خوردی و خودی نشون دادی ... ای جانم عزیز مامان عاشق این حرکتاتم دیگه ,‌با اینا زندگی میکنم و هر لحظه منتظر اینم که با این حرکتها بگی : مامان جون منم هستما  اگه خدای نکرده یه روز حرکت نکنی من میمیرم عزیزم ... پسری دیروز مامان جون فاطمه دو دست لخریده بود و بهم داد خیلی قشنگن , انشالله به دنیا اومدی همه این لباسهارو می پوشی ما با نگاه کردن به شما عشق میکنیم , راستی امروز عمع فهیمه جونت بازم برات یه چیزی خرید ( یه بسته ٤ تایی توپ پلاستیکی خوشگل که عکسشونو تو پست بعدی انشالله میذارم . دیروز منم ١ جفت ...
4 شهريور 1391

گل پسرم ماشالله بزرگ شده

سلام عزیز مامان سلام عشق مامانی ... قربونت برم که ماشالله داری کم کم بزرگ میشی ... الان دیگه میتونم به وضوح دست و پاتو احساس کنم وفتی رو شکمم و میمالم خودتو واسم لوس میکنی و کلی با تکون خوردنت قند تو دلم آب میکنی ... پسر گلم الان دیگه وارد هفته 31 شدی مامان جونی یعنی دقیقا 30 هفته و 2 روزته عسلم ...  امیرعباس مامان , امروز می خوام عکس ژاکت و کلاهی که برات بافتم و تو این پست بذارم شاید وقتی انشالله بزرگ شدی با دیدن اینا یادت نره که مامان چقدر دوست داره ... مامانی تا قبل شما که23 سال از خدای بزرگ عمر گرفته دست به کاموا نزده بود یعنی اصلا خوشم نمیومد اما با وجود شما و ذوق اینکه اینارو بپوشی از مامان جو...
28 مرداد 1391

لوستر اتاق قند عسل

یه سلام آلبالویی به تو که خیلی هلویی(یه دست و هورااااااااااااااااااااا شعر گفتم ) دیروز ٢٩ هفته شما تموم شد و الان وارد هفته ٣٠ شدی , الهی دورت بگردم که داری کم کم بزرگ تر میشی پسری خیلییییییییییییییییییییییییی دوست دارم بی اندازه و بی بهانه ..... از امروز شماره معکوس شروع میشه دیگه کم مونده تا  روی ماهتو ببینیم  اما نمیدونم چرا روزا دیرمیگذرن  از امروز تا روزی که انشالله به دنیا بیای حدود ٨ هفته مونده و من و بابایی همه اونهایی که دوست دارن برای اومدنت به این دنیا روزشماری میکنیم ... انشالله صحیح و سالم سر وقتش به دنیا بیای عزیز دلم ... راستی دیشب دوست بابایی اومد و لوستر اتاق شما رو نصب کرد که الان عکسش و ...
19 مرداد 1391

این شما و این هنر دست مامان قندعسل

پسر گلم قرار بود مامانی هر وقت شالگردن شمارو بافت عکسشو اینجا بذاره ... این اولین باره که مامانی چیزی می بافه فقط و فقط به عشق پسری ... بعد این شال گردن هم شروع به بافت یه ژاکت کردم که انشالله تموم بشه عکسش و میذارم     ...
19 مرداد 1391

بی صبرانه منتظرتم

پسر گلم من و بابا جون بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت هستیم ...خیلی دوست داریم وحتی عاشقانه تراز هر روز .وقتی اتاق شما رو چیدیم بابایی کلی نازت داد ... این لحظات برامون خیلی شیرینه و با تو بودن به این شیرینی اضافه میکنه... مامان جون فاطمه و مامان جون زهرا هر دوتا هر روز کلی نازت میدن . راستی عمه فهیمه جون شما تو چیدن اتاق خیلی خیلی کمکم کرد یعنی بیشتر کارارو انجام داد ... تازه عروسک خاله غورباقه و پروانه موزیکال و که واسه آموزش زبان هست و با کلی ذوق برای شما خرید  ... عشق مامان امروز که رفته بودم پیش خانم دکتر که صدای ضربان قلب شماروبشنوم تو راه برگشت با پولی که مامان جون فاطمه بهم داده بود برات این یکسره خوشگل و پاپوش و خر...
18 مرداد 1391