فرشته شدن امیر عباس مامانفرشته شدن امیر عباس مامان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 9 روز سن داره

پرواز یک فرشته

40 روز گذشت

٤٠ روز گذشت ... چقدر سخت گذشت بر عمه سادات ... چقدر دل رباب را شکستند وقتب به او آب نشان میدادند ... من کمی حالش را درک میکنم ... چه سخت گذشت بر طفلان بی پدر ... ٤٠ روز زینب بی حسین شب را به روز رساند و چه سخت گذشت شبهای بی حسن بر زینب... دیگر حسینی نبود که از خواهر حفاظت کند... زینب بود و یتیمان و قلبی شکسته ... همه این ها به کنار... زینب بود و تنهایی و کوفیان نامرد... زینبم , بانوی صبر چه کردی به حسین ,‌بی عباس... چقدر در غم فراقشان گریستی نه شاید بغضی کشنده را در گلو خواباندی تا کسی اشکهایت را نبیند... نکند یتیمی دلش از گریستن تو بلرزد.. من نیز برای آرامش دل تو چله ای گرفتم عا...
14 دی 1391

برای فرشه آسمونیم امیر عباس

این متن شعر وصف حال این مادر پریشونه که هر شب به امید اینکه صبح پاشه و ببینه که همه خواب یوده و پسرش آروم کنارش خوابیده ... عزیز جانم دوستت دارم حتی حالا که پیشم نیستی... آرزوم دیدن دوباره توست .... عزیز جان خسته و پریشانم .... در غم تو گریانم ... از همه گریزانم ... تا رود ز تن جانم .... تو که گفتی به پیش من بمان ... چرا چونین نهان مرا به جال خود رها کردی... چرا ندیده ای که از غمت فغان رود به آسمان... چه گویمت مرا فدا کردی... مگر که جان به لب رسد که یادت از نظر رود... چرا تو بی خبر ز پیش ما رفتی... چه میشود عیان شوی , مرا عزیز جان شو...
11 دی 1391

سکوت خانه

گاهی این سکوت مرگ بار برایم آزار دهنده می شود... دلم گریه هایت را می کنم ... چشمهای خیسم را به یاد تو می بندم و در خیال تو را  فرض میکنم ... دلم کمی آروم میگیرد... امروز هم در تنهایی هایم دلم تو را خواست ... اشک ریختم , ما بین گریه ها خدا را بارها صدا زدم...   تو را به دستان مهربان او سپرده ام... دستان خالیم را به سمتش بلند کردم و از او عاجزانه آرزوهایم را خواستم... صدای گریه بچه همسایه بغلی حالم را دگرگون کرد ... با گریه های او من نیز اشک ریختم ... او در هوای بچگی گریه سر میداد و من در هوای نبودن تو... اتاقت سرد است و من هر روز به اجبار از او گذر میکنم  اما با چشمانی بسته ... از اتاق که ...
7 دی 1391

من خوبم...

سلام فرشته آسمونی من... امیر عباسم ... دلم برات تنگ شده ,‌به وسعت همه ی دلتنگی ها ... اما خوبم... حالم خوبه چون خدارو دارم... حالم خوبه چون امید دارم... حالم خوبه خوبه , میدونم خدا امیدم و نا امید نمیکنه ... حالم خوبه چون میدونم جات خیلی خوبه... دلم برات تنگ میشه , همه ی همه ی لحظه ها ... باز هم آسمون چشمام ابری میشه و باران اشک رو گونه های تب گرفتم سر می خوره .... اما اینبار اشکم به خاطر خداست... اینقدری دوسش دارم که وقتی می خوام صداش کنم بغض راه گلوم و میبنده... تو لیاقت آسمونی شدن بود و من حقم بی تو بودن ... دوستت دارم اما نه با اندازه ی خدا ... تو رفتی اما من خدارا یافتم ... ...
5 دی 1391

باز باران

باز باران می بارد... قطره های باران تو را برایم تدائی میکن ... باز باران بارید و غم نداشتنت را به رخم کشید... باز دلم بارانی شد از غم نبودنت... باز دستانم برای نداشتنت حروفهارا کنار هم چید... چقدر آسمان دلش پر بود و من نمی دانستم ... او دیگر چرا ؟ ا. که فرشته ای همچو تو در آن آشیانه دارد چرا؟ شاید آسمان هم دلش به حال این مادر دل شکسته سوخته است... پس چرا خدا دلش به حال من نسوخت... چرا لحظه ای دل شکسته مرا ندید... چرا ... باران... کاش تو همدردم بودی... کاش تو یک روز آسمان چشمان من نیز رنگین کمان خوشبختی را ببیند .... دلم هوایت راکرده ... آسمان چشمانم باز بارانیست... دیگر قلبم برای خودم نیست ......
24 آذر 1391

بدون عنوان

شاید دیگه نیام و ننویسم... نمیدونم ... حالم خوب نیست... احساس میکنم دنیا داره رو سرم خراب میشه... خسته ام ... از خودم از دنیا ... شاید نیام دیگه ... شاید بازم بنویسم... دیگه نوشتن هم آرومم نمیکنه
21 آذر 1391

دلم هواییی شده است

باز هم دلم هوایی شده است... باز هم آسمان چشمانم طوفانیست... باز هم رعد و برق تنهایی مرا از نبودنت با خبر می کند... باز هم دلم برای چشمهایت تنگ شده است... باز هم یاد لبهای ترک خورده ات آتش به دلم می زند... باز هم دلم هوای در آغوش گرفتنت را دارد... باز هم اتاق خالیت آزارم میدهد... باز هم دستان خالیم یخ زده است.... امیر عباسم... لحظه ای که برای سفر  آماده بودی لحظه ای ثانیه ای به فکر دل شکسته مادرت افتادی... کجایی تا دلم آرام گیرد... کجایی ؟ که جای خالی لگد هایت هنوز در دلم خالیست... کجایی تا خنده خشکیده کنار طاقچه ی لبانم را ببینی... وقتی خدا صدایت زد چرا به گفتی او نگفتی مادرم بی من میمیرد... قلبم یخ زده ... ...
20 آذر 1391