فرشته شدن امیر عباس مامانفرشته شدن امیر عباس مامان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

پرواز یک فرشته

دیر اومدی امیرعباس اما زود رفتی

سلام همه ی هستی مادر............ سلام پسر زیبا روی من... سلام فرشته آسمونی من .... به عادت همیشه ( چه دیر اومدی اما چه زود آسمونی شدی)‌ پسر ,‌هستی من دلم به اندازه ی  همه ی  دلتنگی ها برات تنگ شده ... خیلی دلم گرفته اما خوب اشکال نداره خوبیش اینه که هنوز خدارو دارم ... یعنی تنها قسمت شاد زندگیم داشتن خداست ... امیر عباسم می دونم که خوب میدونی چقدر دلتنگتم... چهارشنبه بعد از ١ ماه و ١٨ روز برگشتم به خونه خودمون ... خونه ای که ١ سال و ٩ ماه انتظار کشید تا تو بیای و سردی و تنهاییشو با حضورت گرم کنی... چقدر سخت گذشت لحظه های بی توبودن ... چقدر خود خوری کردم تا کسی نبینه و نفهمه تنهایی دلم رو ... چقدر سخته دل...
12 آبان 1391

بدون عنوان

بس که دیوار دلم کوتاه است . هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد ، به هوای هوسی هم که شده . سرکی می کشدو می گذرد …
8 آبان 1391

دلم گرفته امیر عباسم...

دلم گرفته ... دوباره هوای تورو داره... چشمهای خیسم برای دیدین دوبارت بی قراره... این راه دوره ... خبر از دل تنگ من نداری..... دلم گرفته  واسه خنده ی دوبارت.... دلم گرفته واسه چشمهای سیاهت.... دلم گرفته واسه باریدن بارون.... آروم ندارم یه شونه می خوام برای اشکم .... این دل غمگین دوباره هوای تورو داره .... دلم گرفته از این زندگی بی تو.... دلم داره غریبی میکنه .... دلم گرفته از دست خودم... دلم گرفته از هر چیزی که تورو به یادم میاره.... ببین , چشمهای خیسم برای دیدن تو بی قراره.... دلم گرفته امیر عباس ...
8 آبان 1391

دووووووووووووووووووووووووووست دارم

 امیر عباس خیلی وقته دلم می خواد بهت بگم دوست دارم.... بهت بگم که فقط تو رو دارم ... بی تو دارم کم میارم.... حالا منم تنهام ,‌  خسته از تموم دنیام.... دوست دارم وقتی که یاد لگدهات می افتم.... دوست دارم وقتی یاد اولین و آخرین خندههات می افتم.... دوست دارم وقتی چشمهاتو می بستی.... آروم میشم اگه بگی بر میگردی دوست دارم من اون چشمهای قشنگتو ... دارم میمیرم به دون تو .... ای واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ... ببین چقدر دوست دارم ..... ببین دارم می میرم.... همه میگن مرده دیگه بر نمی گرده .... بیا به همه بگیم ,‌که زنده ای ...
7 آبان 1391

دوست

بنام  خدایی که مهربونیش بی نظیره.... سلام ... این دفعه می نویسم نه از دلتنگی ,‌نه برای پسرم ... فقط فقط برای شما خوبان ... برای شما دوستانی که تو این مدت من و فراموش نکردین .... برای شمایی که وقتی پیغامهای پر از لطفتونو می خونم دلم آروم میشه و برای لحظه کوتاه اما شیرین یادم میره از اینکه تنهام , غم دوری پاره از تنم و دارم تنهایی تحمل میکنم ... دوستای خوبم وقتی میام و می بینم برام پیغام گذاشتین و باهام همدردی کردین دلم آروم میگیره... پیغاماتون میشه آبی روی آتیشی که تو دلم افتاده... دعاهاتون میشه پل امیدی برای طی کردن این مسیر سخت... دلداریهاتون میشه ستونی برای ایستادنم .... می دونم که خدا صدای دعاهاتون و که در حق منه گنهکاره می...
7 آبان 1391